|
تنهایی عاشقانه اینجا دلتنگ نیستی
| ||
|
كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟
مردان خدا پرده ي پندار دريدند
از کشت عمل بس است یک خوشه مرا
تا قبله ی ابروی تو ای یار کج است
یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت
تا دست ارادت به تو دادهست دلم
چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را
تا دل به برم هوای دلبر دارد
تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد
این دل که به شهر عشق سرگشتهٔ تست برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 19:28 ] [ liveman ]
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ
افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست
ما درس صداقت و صفا میخوانیم
شاه انوشیروان به موسم دی
با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را
برو کار میکن، مگو چیست کار
رخ تو دخلی به مه ندارد
اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد
دعوی چه کنی؟ داعیهداران همه رفتند برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 19:25 ] [ liveman ]
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید فصل گل می گذرد هم نفسان بهر خدا بنشینید به باغی و مرا یاد کنید عندلیبان گل سوری به چمن کرد ورود بهر شاد باش قدومش همه فریاد کنید یاد از این مرغ گرفتارکنید ای مرغان چو تماشای گل و لاله و شمشاد کنید هر که دارد ز شما مرغ اسیری به قفس برده در باغ و یاد منش آزاد کنید آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک فکر ویران شدن خانه صیاد کنید ملکالشعرای بهار شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ شب تا به سحر گریهی جانسوز و دگر هیچ افسانه بود معنی دیدار، که دادند در پرده یکی وعدهی مرموز و دگر هیچ خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشهورانش گهوارهتراشاند و کفندوز و دگر هیچ زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ ملکالشعرای بهار افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست فریاد که فریادرسی پیدا نیست بس لابه نمودیم و کس آواز نداد پیداست که در خانه کسی پیدا نیست ملکالشعرای بهار ما درس صداقت و صفا میخوانیم آیین محبت و وفا میدانیم زین بیهنران سفله ای دل! مخروش کآنها همه میروند و ما میمانیم ملکالشعرای بهار شاه انوشیروان به موسم دی رفت بیرون ز شهر بهر شکار در سر راه دید مزرعهای که در آن بود مردم بسیار دانهٔ جوز در زمین میکاشت که به فصل بهار سبز شود گفت کسری به پیرمرد حریص که: «چرا حرص میزنی چندین؟ تو که بعد از دو روز خواهی مرد گردکان کشتنت چه کار آید؟» مرد دهقان به شاه کسری گفت: « مردم از کاشتن زیان نبرند دگران کاشتند و ما خوردیم ما بکاریم و دیگران بخورند» ملکالشعرای بهار با شه ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست کار ایران با خداست... شاه مست و شیخ مست و شحنه مست و میر مست مملکت رفته ز دست هر دم از دستان مستان فتنه و غوغا به پاست کار ایران با خداست کار پاس کشتی و کشتینشین با ناخداست کار ایران با خداست... پادشه خود را مسلمان خواند و سازد تباه خون جمعی بیگناه ای مسلمانان! در اسلام این ستمها کی رواست؟ کار ایران با خداست... ملکالشعرای بهار یا که به راه آرم این صید دل رمیده را یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را کودک اشک من شود خاکنشین ز ناز تو خاکنشین چرا کنی کودک نازدیده را؟... ملکالشعرای بهار برو کار میکن، مگو چیست کار که سرمایهٔ جاودانی است کار ملکالشعرای بهار رخ تو دخلی به مه ندارد که مه دو زلف سیه ندارد به هیچ وجهت قمر نخوانم که هیچ وجه شبه ندارد بیا و بنشین به کنج چشمم که کس در این گوشه ره ندارد نکو ستاند دل از حریفان ولی چه حاصل؟ نگه ندارد بیا به ملک دل ار توانی که ملک دل پادشه ندارد یکی بگوید به آن ستمگر : « بهار مسکین گنه ندارد؟» ملکالشعرای بهار اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد... تو پاک باش و برون آی بیحجاب و مترس کسی به صید غزال حرم نخواهد شد... ملکالشعرای بهار دعوی چه کنی؟ داعیهداران همه رفتند شو بار سفر بند که یاران همه رفتند... افسوس که افسانهسرایان همه خفتند اندوه که اندوهگساران همه رفتند... یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند... ملکالشعرای بهار برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 19:25 ] [ liveman ]
سايه سنگ بر آينه خورشيد چرا؟
دیروز
موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
حرفهاي ما هنوز ناتمام...
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم به فال نیک بگیرم بهار را تقویم چارفصل دلم را ورق زدم رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
اما
چشم ها پرسش بي پاسخ حيراني ها
خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 19:22 ] [ liveman ]
خواهی که کسی شوی زهستی کم کن ناخورده شراب وصل مستی کم کن با زلف بتان دراز دستی کم کن بت را چه گنه تو بتپرستی کم کن ابوسعید ابوالخیر
گفتار نکو دارم و کردارم نیست از گفت نکوی بی عمل عارم نیست دشوار بود کردن و گفتن آسان آسان بسیار و هیچ دشوارم نیست ابوسعید ابوالخیر
دلخسته و سینه چاک میباید شد وز هستی خویش پاک میباید شد آن به که به خود پاک شویم اول کار چون آخر کار خاک میباید شد ابوسعید ابوالخیر
قومی ز خیال در غرور افتادند و ندر طلب حور و قصور افتادند قومی متشککند و قومی به یقین از کوی تو دور دور دور افتادند ابوسعید ابوالخیر
از لطف تو هیچ بنده نومید نشد مقبول تو جز مقبل جاوید نشد مهرت بکدام ذره پیوست دمی کان ذره به از هزار خورشید نشد ابوسعید ابوالخیر
رفتم به کلیسیای ترسا و یهود دیدم همه با یاد تو در گفت و شنود با یاد وصال تو به بتخانه شدم تسبیح بتان زمزمه ذکر تو بود ابوسعید ابوالخیر
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سود با نفس پلید جامهٔ پاک چه سود زهرست گناه و توبه تریاک وی است چون زهر به جان رسید تریاک چه سود ابوسعید ابوالخیر
هرگز دلم از یاد تو غافل نشود گر جان بشود مهر تو از دل نشود افتاده ز روی تو در آیینهٔ دل عکسی که به هیچ وجه زایل نشود ابوسعید ابوالخیر
یا رب بگشا گره ز کار من زار رحمی که زعقل عاجزم در همه کار جز در گه تو کی بودم در گاهی محروم ازین درم مکن یا غفار ابوسعید ابوالخیر
مجنون و پریشان توام دستم گیر سرگشته و حیران توام دستم گیر هر بی سر و پا چو دستگیری دارد من بی سر و سامان توام دستم گیر ابوسعید ابوالخیر
در هر سحری با تو همی گویم راز بر درگه تو همی کنم عرض نیاز بی منت بندگانت ای بنده نواز کار من بیچارهٔ سرگشته بساز ابوسعید ابوالخیر
گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم غم سوی تو هرگز گذری مینکند آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم ابوسعید ابوالخیر
غمناکم و از کوی تو با غم نروم جز شاد و امیدوار و خرم نروم از درگه همچو تو کریمی هرگز نومید کسی نرفت و من هم نروم ابوسعید ابوالخیر
یا رب تو چنان کن که پریشان نشوم محتاج برادران و خویشان نشوم بی منت خلق خود مرا روزی ده تا از در تو بر در ایشان نشوم ابوسعید ابوالخیر
از هستی خویش تا پشیمان نشوی سر حلقهٔ عارفان و مستان نشوی تا در نظر خلق نگردی کافر در مذهب عاشقان مسلمان نشوی ابوسعید ابوالخیر
در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی وز گرمی بحث مجلس افروز شوی در مکتب عشق با همه دانایی سر گشته چو طفلان نوآموز شوی ابوسعید ابوالخیر
خواهی چو خلیل کعبه بنیاد کنی و آنرا به نماز و طاعت آباد کنی روزی دو هزار بنده آزاد کنی به زان نبود که خاطری شاد کنی ابوسعید ابوالخیر
تا نگذری از جمع به فردی نرسی تا نگذری از خویش به مردی نرسی تا در ره دوست بی سر و پا نشوی بی درد بمانی و به دردی نرسی ابوسعید ابوالخیر
دنیا طلبان ز حرص مستند همه موسی کش و فرعون پرستند همه هر عهد که با خدای بستند همه از دوستی حرص شکستند همه ابوسعید ابوالخیر
یا رب نظری بر من سرگردان کن لطفی بمن دلشدهٔ حیران کن با من مکن آنچه من سزای آنم آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن ابوسعید ابوالخیر عارف بزرگ قرن چهارم هجری
باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ گر کافر و گبر و بتپرستی باز آ این درگه ما درگه نومیدی نیست صد بار اگر توبه شکستی باز آ ابوسعید ابوالخیر
وصل تو کجا و من مهجور کجا دردانه کجا حوصله مور کجا هر چند ز سوختن ندارم باکی پروانه کجا و آتش طور کجا ابوسعید ابوالخیر
یا رب مکن از لطف پریشان ما را هر چند که هست جرم و عصیان ما را ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم محتاج بغیر خود مگردان ما را ابوسعید ابوالخیر
گر بر در دیر مینشانی ما را گر در ره کعبه میدوانی ما را اینها همگی لازمهٔ هستی ماست خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را ابوسعید ابوالخیر
پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را گفتا سببی هست بگویم آن را من چشم توام اگر نبینی چه عجب من جان توام کسی نبیند جان را ابوسعید ابوالخیر
ای دوست دوا فرست بیماران را روزی ده جن و انس و هم یاران را ما تشنه لبان وادی حرمانیم بر کشت امید ما بده باران را ابوسعید ابوالخیر
یا رب ز کرم دری برویم بگشا راهی که درو نجات باشد بنما مستغنیم از هر دو جهان کن به کرم جز یاد تو هر چه هست بر از دل ما ابوسعید ابوالخیر
در دیده بجای خواب آبست مرا زیرا که بدیدنت شتابست مرا گویند بخواب تا به خوابش بینی ای بیخبران چه جای خوابست مرا ابوسعید ابوالخیر
در کعبه اگر دل سوی غیرست ترا طاعت همه فسق و کعبه دیرست ترا ور دل به خدا و ساکن میکدهای می نوش که عاقبت بخیرست ترا ابوسعید ابوالخیر
آن رشته که قوت روانست مرا آرامش جان ناتوانست مرا بر لب چو کشی جان کشدم از پی آن پیوند چو با رشتهٔ جانست مرا ابوسعید ابوالخیر
من دوش دعا کردم و باد آمینا تا به شود آن دو چشم بادامینا از دیدهٔ بدخواه ترا چشم رسید در دیدهٔ بدخواه تو بادامینا ابوسعید ابوالخیر
آنروز که آتش محبت افروخت عاشق روش سوز ز معشوق آموخت از جانب دوست سرزد این سوز و گداز تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت ابوسعید ابوالخیر
دیشب که دلم ز تاب هجران میسوخت اشکم همه در دیدهٔ گریان میسوخت میسوختم آنچنانکه غیر از دل تو بر من دل کافر و مسلمان میسوخت ابوسعید ابوالخیر
از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست وز جانب میخانه رهی دیگر هست اما ره میخانه ز آبادانی راهیست که کاسه میرود دست بدست ابوسعید ابوالخیر
گر طالب راه حق شوی ره پیداست او راست بود با تو، تو گر باشی راست وانگه که به اخلاص و درون صافی او را باشی بدان که او نیز تراست ابوسعید ابوالخیر
آنرا که حلال زادگی عادت و خوست عیب همه مردمان به چشمش نیکوست معیوب همه عیب کسان مینگرد از کوزه همان برون تراود که دروست ابوسعید ابوالخیر
گفتم: چشمم، گفت: به راهش میدار گفتم: جگرم، گفت: پر آهش میدار گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار ابوسعید ابوالخیر برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 02:45 ] [ liveman ]
الهی ! اشک چشمی، سوز آهی
زندگي در بردگي شرمندگي است
کشتند بشر را که سیاست این است
گیرم که همه عیب و هجایـم گوینــد
بداغ نامــرادی ســـوختــم ای اشـــک طوفانــــی
ای غره به اینکه دهر فرمانبر توســت
با خلق نکو بزی که زیور این است
نالــــه به دل شــــد گره، راه نیستان کجاست؟
اگــــــر دانـــــی زبــن اخـتــــران را
راه خــــود رو کــــه دیگــران رفتن
هر صبح که کردیم به غم شام گذشت
ســــرمایهء عیش،صــحبت یـاران است
مـــقصد ز نماز مــــا صف آراســــتن اســـت
هر کس که چو مرد کار خود داد انجام
قــلم در پنــجة من نخلِ ســـرما خـــرده را ماند
آتشــــي از جـــنگ افـــروزند هـــر دم در جهان
پیران که چنین مقــام و حرمــــت دارند
گــر علت مرگ را دوا مــــی کردند
کـــى باشـــــد و کـــى که باز آیم سویت برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 02:42 ] [ liveman ]
تا دل مسکین من در کار تست
ای دیــــر بــدست آمـــده بــس زود بـرفتی
ای بــــرادر عشــــق ســــودایی خوشســـت
در همــه عالم وفاداری کجاســت
بیــا ای جان بیا ای جان بیــا فــــریاد رس مــا را
عشق تو قضای آسمانست
جرمی نـــــدارم بیش از ایــن کـــز جــان وفــــادارم تـــرا
حسنت اندر جهان نمیگنجد
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 02:39 ] [ liveman ]
دیگر بر کاغذ ابریشمین اشعار موزون نمی نویسم
دلدار من
هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه
عاشقان یکدل
نفرین برهر آنچه که روح آدمی را
ما را به این زمین ِ خسته می آوری
مردمان جهان از خُرد تا بزرگ
در خاموشی شب
برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 02:38 ] [ liveman ]
تبه کردم جوانی تا کنم خوش زندگانی را
خواجه در بند نقش ايوان است
كس در اين خانه جاودان نزيد
ايران عزيز خانه ماست
در ميان آفتاب گرم سوزان پاي لخت
عهد كردم كه جز از اين نكنم كاردگر
امروز كه اي ستوده فرزند
دلم خواهد بدانسو پر بگیرم
من نمی خواهم که بعد از مرگ من افغان کنند
برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 02:37 ] [ liveman ]
از نو شکفت نرگس چشم انتظاری ام
نامدگان و رفتگان از دو كرانه زمان
طلوع میکند آن آفتاب پنهانی مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز با همه لحن خوش آوایی ام هر چند كه بيمار تو هستيم همه هم چاه سر راه تو بايد بكنيم
ای آشنای درد ما ، مهدی بیا مهدی بیا
برچسبها: [ چهارشنبه 08 آبان 1392 ] [ 02:32 ] [ liveman ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : night skin ] | ||